ادبیات ونمایش
با سلام به همه دوستانی که طی این مدتی که نبودم  به بنده لطف داشتند و من ور مورد مهر ومحبت  خودشون قرار دادند،طی این مدت درگیر مشغله های همیشگی روزمره بودم و اندکی هم بیشتر درگیر تهیه و ساخت وب سایتی هنری که بیشتر وقتم جهت راه اندازی هرچه بهتر این وب سایت کردم ،و خدارو شکر در حد تلاش محصولی راضی کننده رو ارائه دادیم،وب سایت " بازینام هنر" با موضوعات فرهنگی هنری و عضو گیری دارای شبکه اشتراک گذاری در حال حاضر تبدیل به محلی برای تبادل افکار و آشنایی و اشترا گذاری مباحث فرهنگی هنری است.

خوشحال حضوپر مهرتون رو در وب سایت فرهنگی هنری " بازینام هنر " حس کنم ... 

آدرس سایت : 

www.bazinam.ir


برچسب‌ها: هنر, تئاتر, سینما, تبلیغات, بازیگران
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 22:30  توسط نویسا  | 

بهترین و قشنگترین تک دیالوگ شما چیه؟؟؟

بهترین قشتنگترین حرفی که اگه قرار باشه تنها توی یک خط بگی چیه؟؟

بهترین وقشنگترین جمله رو برای ما هم بگو........

دوستان خوبم شما می تونید حتی ازدیالوگ های موجود درتئاتر ها و فیلم ها که تابه حال شنید هم برایما بفرستید ذکر نام فیلم ویا تئاتر وکتاب ویا ...... فراموش نشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 11:25  توسط نویسا  | 

بازخواهم آمد... وپيامي درراه..... سيب آوردم،سيب سرخ خورشيد.....
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 2:5  توسط نویسا  | 

وبازهم طبق معمول هرروز، "آفتاب"

وبازهم طبق معمول هرروز،طلوعی ازپشت کوهای بلند مشرق

ویازهم طبق معمول هروز، غروبی در پشت تپه های مغرب

چند روزی بود که از آفتاب واین طبق معمول هایش کلافه بودم،

وحالا تازه میفهمم که چرا، چندروزی است "آفتاب" دیگر مقابلم آفتابی نمی شود.

جواد اسماعیلی..

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 1:56  توسط نویسا  | 

انگار این روزا همه چیز عوض شده، نمیدونم شاید ما زیادی بزرگ شدیم ویاشایدم دنیای ما خیلی کوچیک شده.شدیم مثل یه شناگر ناشی که انگار داره توی نیمه پر یه  لیوان شنا می کنه.انگار باید خالی از هرچی پر بودن بشیم وبرای حفظ این تعادل خودمون رو هرچه زودتر برسونیم به نیمه خالی، جایی که بشه نفسی گرفت برای چند لحظه بیشتر بودن دیگه،اما انگار باید هرجوری که هست برسیم به ته ماجرا وجول وپلاسمونو جمع کنیم وبزنیم به چاک که مبادا توی نیمه خالی لیوان دنیای کوچیک خودمون هم جای کسی دیگه ای رو تنگ کرده باشیم.حقیقت وواقعیت، توهم وخیال.این تعادل اونقدرهام بد نیست.مثل یه لیوان که نصف اون پر آبه ونصف دیگه اش خالی.نیم پر لیوان مثل حقیقت واقعیت.و نیمه خالی توهم و خیال.اما حیف که این تعادل توی دنیای کوچیک ما درفقط حد یه دلخوشیه که توی چند ثانیه خیلی ساده بهم می ریزه وهیچ قدرتی نمی تونه اون روحفظ کنه،انگار این روزا توی این دنیای کوچیک ما فقط باید به اسم این تعادل دلخوش کردوواسه دلخوشی و دلخوش بودن به اجبار توی  نیمه پر غوطه ور شد،توی حقیقت حسرت نیمه خالی رو خورد، خالی خالی از هرچیزبودن، آخ که چقدر دلم میخوادفقط برای چند ثانیه بی هیچ وزنی روی آب می موندموتوی دنیای بی زونی  دو کلمه از ته دل داد بکشم وخالی بشم از هر چیزی که یه عمره توی دلت تلنبار شده، خالی خالی وخالی، خالی از هرچی پر بودن.امااونقدر ها سنگینم که می دونم سهم من از این تعادل نیمه پر لیوانه، جایی که بخاطر پر بودنم من رو به پایین می کشه، کاش شنا بلد بودم، اما نه، ای کاش خالی بودم. بی وزن وبی هیچوزنی مثل هیچی.خوش به حال صیادان نیمه پرآب گل آلود لیوان که هم حقیقت دارن وهم واقعیت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 21:33  توسط نویسا  | 

شمارش معکوس ، مهم نیست که از کی واز کجا شروع شده ، مهم رسیدن به صفر بود.رسیدن به صفر یعنی پایان یه انتظار.شمارش معکوس ، عدد های قرمز روی تابلو.انتظار.. انتظار...انتظار...........الو.، سلام عزیزم یادت که نرفته؟ سه روز وشیش ساعت و بیست وپنج دقیقه و.....یادت که نرفته ؟ دو روز وسه ساعت و .... یادت که نرفته؟ امروز ....عزیزم اولین ساگرد ازدواجمون مبارک......پشت چراغ قرمز.بی اختیار نگاهش به گل فروش هایی که داشتن لابلای ماشین های پشت چراغ پرسه می زدن افتاد.یکی، دوتا... دوتا گل سرخ...هنوز همه چیز مثل همون روز بود... اولین سالگرد ازدواج... اما چرا حالا؟چرا همین حالا باید تمام اون خاطرات  رو به یاد می آورد.انگار زمان توی این یکسال وایساده بود و هیچ چیز تغییر نکرده بود.حتی همون گل فروشی که پشت چراغ قرمز دوتا گل سرخ مجانی به اون داده بود.اگه هیچ چیزی عوض نشده پس چرا ما اینقدر عوض شدیم ...آره انگار فقط ما بودیم که تغییر کرده بودیم.الو....قرارمون که یادت نرفته؟؟؟  خوشحالم از اینکه توهم مثل من دوست داری همه چیز خیلی خوب تموم بشه. تنها چاره برای باز شدن گره کور زندگی ما،جدا شدن ما از همدیگه بود.قرارمون یادت نره؟ تا نیم ساعت دیگه ..ده ..نه .. هشت ..هفت.. شیش..شمارش معکوس ، مهم نیست از کی واز کجا شروع شده بود مهم رسیدن به صفربود.رسیدن به صفر یعنی پایان انتظار.....حالا چراغ سبزو ادامه راه.................
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 15:56  توسط نویسا  | 

یه اتفاق نبود ، دیگه باورش کرده بود از همون روز اول هیچوقت فکر نمی کرد که یه روزی مثل امروز بی اختیار فقط منتظر باشه، انتظار توی این لحظه دیگه کم کم براش مثل یه عادت شده بود.برای چندمین بار نگاهش به ساعت روی دیوار اتاق افتاد.عقر به انگار روی صفحه قفل شده بودن، توی این چند سالی که  اومده بود اونجا به یاد نداره که ساعت این اتاق . ساعت تمام اتاق های اینجا مثل همه ساعت های بیرون از اینجا کار کنن.شایدم اصلا" اینجا با همه جای دیگه فرق داشت.شاید اینجا زمان بی حرکت مونده بود.اما تنها چیزی که باعث دلگرمی آدم های اینجا شده بود همین صدای تیک تیک های غیر منظم ساعت بود.دیگه وقتش رسیده بود، هر آن منتظر شنیدن صدای زنگ بود....خودش بود اینو از صدای زنگ زدنش فهمید.مثل همیشه،ساعت نه ده دقیقه شایدم یازده دقیقه ..دیگه زمان مهم نبود.پستچی با همون قیافه همیشگی خودش درست مثل پنج ، شیش سال پیش یعنی درست وقتی که برای اولین بار دیده بودتش ، درست مثل همون روزی که اولین نامه بی نام و نشون رو دست اون رسونده بود چرا پستچی تا امروز هیچ تغییری نکرده بود؟ اما چرا انگار بیشتر پیر شده بود.بازم یه نامه دیگه یه نامه بدون اسم ، بدون آدرس ...مثل همیشه فقط اونو خوند.......—از خیلی وقته تا حالا منتظرم.منتظر یه جواب، بعد از نوشتن بیست و هفت، یا بیست وهشت ویا شایدم بیست ونه .. اصلا" مهم نیست چنتا نامه ، مهم جواب دادن توئه ، برام بنویس ، راستی تو می دونی باغچه خونه ما کجاست؟ من می دونم، همه فکر میکنن نیمکت جای نشستنهُ امااونا نمیدونن که جای نشستن نیست .من می گم نیمکت یه بهانه است و شایدم یه نشونه برای قرار ملاقات، راستش خیلی دلم می خواد ببینمت، دلم خیلی واسه خیلی چیزا تنگ شده ، واسه باغچه خونه، .واسه خودم، شاید باور نکنی حتی برای تو، نمیخوام باور کنی ، فقط می خوام دلخوش باشی.مثل من، من اینجا دلم خیلی خوشه، تو می دنی اینجا یه جای دیگه است، انگار اینجا فقط هست تا مارو از آدم های دیگه دور کنه، اما من دلم خیلی خوشه ، باورت مییشه تو هر شب تو همون ساعت همیشگی میای تو خوابم...نمی خواد باور کنی.. چون هیچکس باور نمی کنه، واسه همین دلم خوشه، دکترا که دروغ نمی گن .. می گن؟راستی نگفتی تو می دونی باغچه خونه ما کجاست؟ برام بنویس....—بودن هیچ حرفی فقط نامه تا شده رو توی دستاش مچاله کرد.بیست وهفتمی ، شایدم بیست هشتمی ویا بیست نهمی اصلا مهم نبود چندمین نامه بی اسم و آدرس رو می خوند و مچاله می کرد.مهم پیدا کردم باغچه خونه ای بود که که حالا سال هاست از اون دور بوده با دستای لرزان عینک قاب فلزی اش رو روی صورتش گذاشت هنوز دستاش می لرزیدن.. داشت به نیمکت توی باغ نگاه می کرد.خیلی دوست داشت از پشت پنجره فریاد بکشه و به همه بگه که نیمکت جای نشستن نیست ، نیمکت یه بهانه است و شایدم یه نشونی ، برای یه قرار ملاقات.بی اختیار قلم و کاغذ رو برداشت و شروع به نوشتن کرد.---دلم خیلی واسه خیلی چیزا تنگ شده، واسه باغچه خونه،خودم، شاید باور نکنی حتی برای تو......بیست هفت، بیست وهشت. ویا شایدم بیست ونه ..اصلا" مهم نبود چنتا نامه.........چند روز بعد اون رو کنار همون نیمکت توی باغ پیدا کرده بودن،حالا فقط این پیرمرد ها پیر زن های خانه سالمندان بودن که داشتن با حسرت به اون نگاه می کردن ، به نامه هایی که این همه سال نوشته بودن وحالا لابلای برگ های خشک توی باغ کنار جسد یخ زده اون روی زمین افتاده بودن..،یه سکوت تلخ همه جا را پر کرده بود.هیچ کس حرف نمی زد.شاید همه داشتن به این فکر می کردن که بعد از مرگ اون پیستچی بازنشته پیر حالا کی نامه های اونا رو به مقصد می رسونه؟؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 11:14  توسط نویسا  | 

به سرم زده هوای خنده هات ، دل من تنگ شده واسه ناز نگات،واسه قهر وآشتیات ، واسه دیر اومدنات، واسه هر روز وهر شب سر کار گذاشتنت،.دیگه صبرم تموم شده کاشکی زود تر ببینمت....همه خاطره های خوب وقشنگ که باعثشون تو بودی تا حروم بشن..نمی خوام بگم همه اون کارا گناه تو بود..ای کاش تو کنارم می موندی با بود ونبود...توی گریه های شبونم، اون همه اشکای عاشقونم،اون دلی که یه موقع ریختم به پات، بگو چه غصه ها که نخوردم برات،حرومت............از هر صد روز یه باری که می دیدمت بهم می گفتی که شاید نبینمت، یه لبخند زورکی بود روی لبت،من ساده رو بگو نشتاختمت،آره بابا یه روزی بود تو دوسم داشتی،ولی حالا می دونم ما رو سر کار گذاشتی، دیگه بهتراز این برای من نمیشه ، می خوان تنهات بذارم واسه همیشه ، بجای گریه می خواستی تو روزگار تو با من کنار بیای....اگه بد می گم تو واسم دلیل بیار.....
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 23:9  توسط نویسا  | 

مثل همیشه آخرین پک سیگارش رو که زد بی اختیار اون رو روی کاغذ مچاله هایی که از چند شب پیش روی میز تلنبار کرده بود ، له کرد.یه دود غلیظ که انگار از توی سینه اون تازه آزاد شده باشه برای چند لحظه ای توی فضای تاریک و روشن اتاق زیر نور چراغ مطالعه خودنمایی کردفقط چند لحظه بدون اینکه حتی پلکی زده باشه بی اختیار خیره شد...، دود...معنی آزادی رو بیشتر برای اون تداعی می کرد، اما خیلی زود محو شد. تنها صدای تلفن بودکه برای چند لحظه همه چیز رو بهم زد، لطفا"بعد از شندیدن صدای بوق پیغام بگذارید.......الو..چند روزی هست که خبری ازت نیست، همه فکر می کنند که تو...اونم درست بعد از نوشتن اون داستان لعنتی ،حالا دیگه همه در باره تو یه جور دیگه فکر می کنن .اما من ،بالاخره تصمیم خودمو گرفتم. آره.امروز تا آخر همه اون اون نوشته هات رو خودم، حالا یه احساس دیگه ای دارم.یه چیزی مثل....،ساعت صفر، دوازده ضربه زنگ ساعت، شعله کبریت، یه سیگار دیگه و بوق اشغال تلفن...،بی اختیار رفت سراغ خودکار روی کاغذ چیزی نوشت..بازهم سیگار، چند خط دیگه ، چند سطر دیگه، سیگارو چند سطر دیگه...نور پشت پنجره خیلی بیتابی می کرد، انگار بیتاب این بود که بیاد توی اتاق وبگه که دیگه عمر این شب به سر رسیده ودیگه ....مرد روی صندلی پشت پنجره، کاغذ هایی که روی زمین ریخته شده بودن، ، قطره های خونی که از دست  زخمی اون روی چاقوی که کنار ته سیگار روشن چکه می کرد،معنی آزادی رو بیشتر تداعی می کرد.قطره آخر که چکید.سیگار خاموش شد.....

 

نویسنده : جواد اسماعیلی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 13:45  توسط نویسا  | 

همه چیز از یه نامه شروع شد... یه نامه بدون اسم وبدون آدرس... اون روزای اول همه چیز مثل یه بازی بود. مثل یه شرط بندی. اینکه  امشب نوبت کی بود تا اون نامه بدون اسم و آدرس رو باز کنه وبخونه؟؟؟؟ بازی بازی بازی... سنگ کاغذ قیچی... یکی برنده بود ویکی بازنده ... یه شب مرد ویه شب زن...یکی برنده یکی بازنده.همه چیز از اونجایی شروع شد که اون نامه ها حالا دیگه جزیی از زندگی اون مرد.جزیی از زندگی اون زن شده بودن....روزا گذشت و یک شب و یک سوال... شیش عمودی  پنج افقی ..پنج حرفی بود.. حرف اول خ ، دوم ی، سوم، الف، چهارم ن،...مرد توی پیدا کردن حرف آخر گیر کرده بود....کار زیاد سختی نبود.. دیگه همه چیز رو شده بود... فردای همون شب همه چیز مثل یه  بازی سنگ کاغذ قیچی تموم شد...فقط اشتباه...آخرین بار برای شناسی دیدتش... زن خودکشی کرده بود.. رگ دستشو زده بود.اما کنار اون یه جسد دیگه هم بود جسد یه مرد تا حالا هم هیچکسی نفهمیده که اون جسد، جسد کی بوده. شاید اون جسد جسد مردی بود که....مرد فقط تونست همین چند کلمه حرف رو بزنه. گریه امونش نداد و یه نامه توی دستاش بود که روی اون درشت نوشته شده بود  سیروس برادر من بود... کسی که.... نامبرده در تاریخ پانزدهم شهریور ماه سال جاری از خانه خارج شده وتا کنون مراجعت ننموده است. نامبرده دچار اختلال حواس می باشد... از کسانی که از .......مرد روزنامه رو بی اختیار مچاله کرد...انگار هنوز توی پیدا کردن حرف آخر گیر کرده بود شیش عمودی ، پنج افقی....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 23:57  توسط نویسا  | 

نازبانو:کجایید ای کاتوزیان .نیاریان .می بینید چه بر سر من آمده

 بر سر زیبا روی دختر این دیار نوشکوفه ای

که اکنون افسرده و پژمرده و زار گشته .من جسم خویش و روح خویش را فدا کردم .من خود را

فروختم.کجایید ای تورانیان که ببنید که چگونه اسفندیار بر شما می تازد،که چگونه سایه آرامش باز

می گرددبر سر ما..که چگونه باز باغ ها پر درخت،رود ها روان. جوی ها جاری خواهند شد.. من رخت نو

خواهم پوشید.و از پشت دریچه خانه مردی را که وارد میدانچه شهر شده را نظاره خواهم کرد.همان کس که

مرد من بود. با طبلی به دوشش که می کوفت و من می دانم که اوست که برای من می کوبد. می کوبد .. می

کوبد.... می کوبد .ودیدم که چگونه رخساری خون آلود که برای عشق به سرخی گرویده بود با دستانی بریده

زنده در برابرم ایستاده بود.با خنجری در بدنش .وای خدای من من چه دیدم.خنجری خون آلود سرخ سرخ به

چون سرخی عشق که چون قطره خون می چکید بر زمین ،هر قطره به جوی و هر جوی بسوی جسمی می

رفت .جسمی زیبا ولی بدون روح و باز با هر ضربه خنجر به بر جسم فرو می شد.قطره ای خون بر زمین

قطره به جوی وهر جوی بسوی جسم .دوباره و چند باره.و هر بار که خنجر بر آسمان می رفت و بر جسم فرو

می شد قلبی شروع به تپیدن می کرد.و من از دور دست خود را می بینم .که اینگونه به سرایی متروک افتاده

ام .گنده پیری زشتم پر تشنج روی .زعفرانی رنگ را با رخی گود وتهی ودندانهایی ریخته و مویی چون پشم

وقدی چون کمان.در لباس عروسی، من عروس می شوم.عروسی به سان چهره عجوزه گان .نه... نه ... لعنت

بر تو ..لعنت بر تو .من این چهره نمی خواهم .من این جسم نمی خواهم.... باید خنجری در خود فرو کنم.تا قلبم

دوباره شروع به تپیدن کند.باید جان خود را باز گیرم.من این جسم بدون روح را نمی خواهم.

(قسمتی کوتاه از نمایشنامه معبد سوخته،نوشته جواد اسماعیلی)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 23:37  توسط نویسا  |